فال امروز شما
غزل شماره ۱۰۰
دی پير می فروش که ذکرش به خير باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست
از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هيچ
در معرضی که تخت سليمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکيمان ملالت است
کوته کنيم قصه که عمرت دراز بادفال امروز شما
غزل شماره ۲۶۱
درآ که در دل خسته توان درآيد باز
بيا که در تن مرده روان درآيد باز
بيا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خيل شادی روم رخت زدايد باز
به پيش آينه دل هر آن چه میدارم
بجز خيال جمالت نمینمايد باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشمرم تا که شب چه زايد باز
بيا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوی گلبن وصل تو میسرايد بازفال امروز شما
غزل شماره ۱۹۹
واعظان کاين جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار ديگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوييا باور نمیدارند روز داوری
کاين همه قلب و دغل در کار داور میکنند
يا رب اين نودولتان را با خر خودشان نشان
کاين همه ناز از غلام ترک و استر میکنند
ای گدای خانقه برجه که در دير مغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بیپايان او چندان که عاشق میکشد
زمره ديگر به عشق از غيب سر بر میکنند
بر در ميخانه عشق ای ملک تسبيح گوی
کاندر آن جا طينت آدم مخمر میکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسيان گويی که شعر حافظ از بر میکنندفال امروز شما
غزل شماره ۲۳۰
اگر به باده مشکين دلم کشد شايد
که بوی خير ز زهد ريا نمیآيد
جهانيان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض کرامت مبر که خلق کريم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه ذکر است دل بدان اميد
که حلقهای ز سر زلف يار بگشايد
تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت
چه حاجت است که مشاطهات بيارايد
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
کنون بجز دل خوش هيچ در نمیبايد
جميلهايست عروس جهان ولی هش دار
که اين مخدره در عقد کس نمیآيد
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به يک شکر ز تو دلخستهای بياسايد
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه تو رخ ماه را بيالايدفال امروز شما
غزل شماره ۴۹۲
سلامی چو بوی خوش آشنايی
بدان مردم ديده روشنايی
درودی چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسايی
نمیبينم از همدمان هيچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجايی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشايی
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد میبرد شيوه بیوفايی
دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگين دلان موميايی
می صوفی افکن کجا میفروشند
که در تابم از دست زهد ريايی
رفيقان چنان عهد صحبت شکستند
که گويی نبودهست خود آشنايی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشايی کنم در گدايی
بياموزمت کيميای سعادت
ز همصحبت بد جدايی جدايی
مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه دانی تو ای بنده کار خدايیفال امروز شما
غزل شماره ۲۲۲
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست
که به جايی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگير
حيف اوقات که يک سر به بطالت برود
ای دليل دل گمگشته خدا را مددی
که غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برودفال امروز شما
غزل شماره ۳۹۳
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالودم به بد ديدن
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافريست رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات
بخواست جام می و گفت عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن
عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسيدنبه بات فال حافظ خوش آمدید. برای گرفتن فال ابتدا نیت کرده و سپس دکمه فال را لمس نمایید.
شما همچنین میتوانید با وارد کردن کلمه مورد نظر خود در بین غزلیات حافظ جستجو انجام دهید.
/faal فال جدید
/help راهنمای استفاده از بات
/how آموزش گرفتن فال حافظ
/about دربارهفال امروز شما
غزل شماره ۱۹۴
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رويم راز پنهانی چو میبينند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند